باشد که بیابیم
پنجشنبه 29 دی 1390 03:26 بعد از ظهر
اینجا سرزمینی است ٬ که روز هایش سیاه است و شب هایش سپید . نشسته ام بر روی صندلی ٬ رو به این روز ها و شب های سیاه و سپید که جز تناقض جیزی ندارند . دود های محوی در رفت و آمدند . منتظر آینده ام . از میان قفسه های دیوار ٬ حرف ها و کلمات را بیرون میکشم . گرد عمیقی بر آنها نشسته . با یک فوت کردن ساده پاک نمیشوند . این حرف ها و جمله ها و کلمه ها چیز هایی هستند که این روز ها کسی از آنها بویی نبرده . افراد٬با ادب سر و کار ندارد . با آدم ها میگردند . با جعبه های کامپیوتری میگردند . با خیابان ها می گردند . با کوه ها . ادب دارد میمیرد . برای زنده بودن آن میکوشم . شب ها ٬ این شب های سفید دوست دار ادب هستند . من و این شب ها به جست و جوی آن میرویم . .
باشد که بیابیممم. . .
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
اینقدر این ترسیدن مقدس است که آن را می نویسم . . .
جمعه 23 دی 1390 12:53 قبل از ظهر
دلم برای آغوش خودم ِ و کتاب هام تنگ شده . برای آغوش آهنگ هام . فضای خودم .
مضطربم . چرا الان؟! همه ی این مدت که من اینجا نبودم ٬ همه چیز خوب بود . الان ٬ امروز ٬ همین امروزی که من هستم ٬ همه چیز خرابه . همین امروزی که من بعد از مدت ها خوبم . . . فرق سنگ و آدم رو میفهممم . . همین امروز همه چیز خراب شده . همین امروزی که من سعی بر آروم کردن دارم ٬ همه ی تلاش ها بیهوده است .
ای کاش از اول درست انتخاب کرده بودم . چقدر بده که من حتی نمیتونم تمام جملات رو کامل بیان کنم . نمیگم خسته ام . چون خسته نیستم . چون امید دارم . نمیگم برای یافتن سفیدی به کوه ها میروم . چون سفیدی درون من است . من سفیدم . همینطور که تو سفیدی . افکارم ویرانم میکنند . به زودی . منتظر ویران شدن من باشید . امروز ٬ با فکر کردن به چیزی که محال است ٬بغض کردم . امییدددددوارم همچنان محال بماند .
شب ها برای چیزی که به آن فکر نمیکنم از خواب می پرم . برای حضور تو . نه می توان چیزی گفت . و نه کاری کرد . باید بود . دست روی دست نشست . نگاه کرد . به پستی ها و بلندی ها . به تلاش ها . به دلداری ها !به حرف ها گوش داد . گوشی بود برای تو .
توی درم . توی دیوار. . . زیر آب . . . توی خواب . . . توی خیال . . .رویا . . . جرا الانننن!؟!؟!؟بعد از سال هاست که این اهمیت ها و ارزش ها رو حس میکنم . این جواب من نیست . جواب من نیست.
میترسم . نه از تو . نه برای تو . نه از خودم . بلکه برای خودم . برای اینکه قادر به <مهسا> بودن نباشم .
میترسم . . . میترسم . . . میترسم . . اینقدر این ترسیدن مقدس است که آن را می نویسم . . .
من روی کاغذم . . روی زمین جای ندارم . . . این حرف ها رو بیرون بیار . برای دوباره زنده کردن من .
دیگه حتی هیچ <آرا>یی وجود نداره که به حرف هام گوش بده . که همه چیز رو براش تعریف کنم .
دلم حتی برای <مخاطب خاص > هم تنگ شده !دست من نیست .
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 23 دی 1390 01:24 قبل از ظهر
امروز همه ی مثال ها تو بودی !
پنجشنبه 17 آذر 1390 01:02 قبل از ظهر
سکانس اول :
جاده مستقیم ادامه دارد . انتهای جاده منظره ای از دور دیده میشود . من باید به این منطقه برسم . آنجا مال من است . جای من محفوظ است . .
سکانس دوم :
جاده مستقیم ادامه دارد . انتهای جاده منظره ای از دور دیده میشود . من دلم نمیخواهد به این منطقه برسم . انجا مال من است . جای من محفوظ است . اما ممکن است جاهای دور دیگری انتهای جاده های دیگری جایی برای من محفوظ باشد.
سکانس سوم :
جاده مستقیم ادامه دارد . انتهای جاده منظره ای از دور دیده میشود . من دلم نمیخواهد به این منطقه برسم . آنجا ممکن اس مال من باشد . ممکن است جای من محفوظ باشد . اما قطعا جاهای دور دیگری انتهای جاده های دیگری جایی برای من محفوظ است .
سکانس چهارم :
جاده مستقیم ادامه ندارد . به دو راهی میرسی که هر دو طرف مستقیم ادامه دارد . انتهای هر دو جاده منظره ای از دور دیده میشود . من دلم نمیخواهد به انتهای اول جاده برسم . جای محفوظ مرا به کسی دیگر دهید . جایی برای من انتهای این جاده محفوظ است .
من تغییر کردم . باز هم تغییر میکنم .
نمیدانم ! آن روز های رویایی چقدر با من فاصله دارند ؟!؟! چقدر برای آنها باید تلاش کنم !؟!؟ چرا تمرکزم را بردی ؟!؟! جواب گوی تمام آب های شور تویی! تقصیر تو نیست . اما من همه چیز را به تو واگزار میکنم . فقط برای اینکه من مقصر نباشم . امروز همه ی مثال ها تو بودی ! مثال نباش ! واقعیت هم نباش ! نمیخواستم واقعیت باشی که کفنت کردم . بوی سیگار می آید . همه جا تاریک است . گرما خسته ام کرده ! گویی همه بی هوش اند !همه مرده اند . چرا این روز ها سخت است ! ستاره ها ویرانم کردند .
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 17 آذر 1390 01:17 قبل از ظهر
شاکی بودم .
سه شنبه 18 مرداد 1390 10:19 بعد از ظهر
چقدر شاکی بودم ! از همه ! از زمین و زمان !
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
من بی گناهم ! میفهمید؟ بی گناه!
پنجشنبه 16 تیر 1390 02:35 قبل از ظهر
من بی گناهم
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 2 دی 1390 05:38 بعد از ظهر
سیاهی !
شنبه 11 تیر 1390 12:39 قبل از ظهر
وقتای کودکی اون روزا که بچه بودیم زندگی خیلی سفید بود. همه چی روشن بود. واضح بود، و چون همه چی تازه گی داشت اینجوری بود. وقت نوجونی یه وقتایی یه حسایی میومد که زندگی سیاه میشد. یه وقتایی که همیشه نبود ولی بود. دفتر زندگی اگه 10 تا روی سیاه داشت عوضش 100 تا روی سفید داشت. یا طرف بی محلی میکرد، یا پول نمیدادن بری بگردی، یا کارنامه ها نزدیک بود، خلاصه هروقت اوضاع بر وقف مراد نبود زندگی سیاه بود. آره اگه طرف یه لبخند میزد، پول جور میشد بری بگردی، یا کارنامه ت خوب بود، همه چی سفید میشد. انقدر سفید میشد که تو چشم میزد.
خلاصه از وقتی یادمه همینجوری بود. اگه سیاهی بود سفیدی هم بود. اگه بدحالی بود خوشحالی هم بود. ولی خوب الان یه روزایی اومده که دیگه سفیدیه نیست یا سیاهی هست یا بیرنگی، یا بدحالی هست یا بی حالی...
اگه پول داشته باشی بری شمال، اگه طرف بیاد بشینه رو پات دیگه اون سفیدیه نیست باهاش. آدما بزرگ که میشن شکل همه چی عوض میشه. یادش بخیر یه روزی با یه آبنبات چوبی میرفتیم فضا.
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 15 تیر 1390 07:51 بعد از ظهر
این دود ها کم می آیند و می روند ! اما مهم رفت و آمد آن است برای فراموشی مشکلات !
جمعه 10 تیر 1390 11:55 بعد از ظهر
انگار این روزا حتما باید نور اتاق کم باشه ، دما معتدل باشه ، یه نوشیدنی خاصی کنارت باشه تا بتونی فقط کاغذ خط خطی کنی ! چه برسه به اینکه بخوای چیزی بنویسی . آخه میدونی ، سرو صدای خونه خیلی زیاده ! این میره ، اون میاد .
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
این مفاهیم هیچ چیز جز حسرت امروز و فردای من نیست .
سه شنبه 24 خرداد 1390 01:21 قبل از ظهر
من تو فهم مفاهیم ساده مونده ام ! سوارم کنید . به من یاد بدید . به این مفاهیم نیاز دارم . این مفاهیم هیچ چیز جز حسرت امروز و فردای من نیست .
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
با موهای خودم بازی میکنم و میخوابم . . .میخوابم !
یکشنبه 22 خرداد 1390 05:38 بعد از ظهر
خسته و گرم میام خونه . آفتاب خیلی داغه ! چون دارم آهنگ گوش میدم مسیرم دست خودم نیست . دست عادته. به خونه میرسم . کلید میندازم و قفل در رو باز میکنم . یه خبر خوب ! تنهام .هیچ کس خونه نیست . دم در کفش هام رو کج و کوله میذارم و میام تو . کوله می افته دم در اتاق ! مقنعه روی صندلی . تلفن رو بر می دارم که ببینم تا کی تنهام . اما بعد به این فک میکنم که الان میفهمن خونه ام هر کی هر جا هست سریع بر میگرده . با همون مانتو میرم یه لیوان آب میخورم . بعد با انگشت شصت پای راستم طبق معمول پی سی رو روشن میکنم که تا لباسم رو در میارم بوت شده باشه . مانتو و شلوار رو در میارم . شلواری که از شب قبل پام بوده رو می پوشم . اما واسه پوشیدن تی شرت گرمه !
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 22 خرداد 1390 05:59 بعد از ظهر
امیدارم بدونی " اوراک " زمانی "اوراک"ه که هیچ سوالی نداشته باشی !
پنجشنبه 29 اردیبهشت 1390 09:00 بعد از ظهر
و تازه دارم جون میگیرم . ولی نیازه ، یه مدت محدود ، دو ماه ، سه ماه ، نمیدونم ، یه چندین ماهی بمیرم . واسه اینکه نفهمم چی میگم ، چی می کنم ، چی میکشم ، چی می خوام!
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
A Simple Mistake !
پنجشنبه 1 اردیبهشت 1390 08:21 بعد از ظهر
Think for yourself you know what you need in this life
See for yourself and feel your soul come alive tonight
Here in the moment we share, trembling between the worlds we stare
. . . Out at starlight enshrined, veiled like diamonds in
It's a simple mistake to make to create love and to fall
So rise and be your master you don't need to be a slave
Of memory ensnared in a web, in a cage
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
:دی
سه شنبه 23 فروردین 1390 09:55 بعد از ظهر
دوستان میگویند آپ کن ! من میگویم حوصله ندارم!!! :دی
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
چرا بینشون نسیتی؟
سه شنبه 17 اسفند 1389 10:40 بعد از ظهر
چرا بین خاطراتم هیچ جایی نداری .. . بودنت نیست ، فقط نبودنت هست . فقط روزای که سخت بود هست . . روزایی که نه من خودم بودم نه تو . . . کجایی؟!؟! الان رو نمیگم . بین این کاغذا کجایی ؟!؟!؟ فقط 13 اسفند 87 هستی .. .
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
دیگه خسته شدم . بریدم . ..
سه شنبه 10 اسفند 1389 12:03 قبل از ظهر
چقدر بزرگ بودن ، خوب بودن ، آدم بودن ، مودب بودن ، گاو نبودن ، ایکس نبودم سخته . ..
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
پست میدهم
جمعه 6 اسفند 1389 11:40 بعد از ظهر
قول داده بودم پست ندم :دی اما الان میتونم بدم ! هه هه هه!!!!!
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
چههه. . مشکوکستان . . فشن بویز . . .
پنجشنبه 7 بهمن 1389 02:33 قبل از ظهر
امشب که با برادر قاسمی گرام ، روی این میز و صندلی های خاک خورده ی عهد دقیانوس نشسته بودیم و چای میخوردیم و گپ میزدیم . . یاد وبلاگای قدیمی افتادیم . یاد چهههههه قدیم و فشن بویز و اینا . . . یهو حس جهولیتمون گل کرد و رفتیم که ببینیمشون . . .چه رو تونستیم زنده بیرون بکشیم . . ولی متاسفانه فشن بویز از دست رفت . یکی دیگه هم بود که اسمش یادم نمیاد . البته الان از اتاق فرمان رسید که اسمش مشکوکستان بوده . . .که یه کلی فک و فامیل ریخته بودن توش و سبزی پاک میکردن و خاله زنک بازی .. .

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 10 بهمن 1389 03:53 قبل از ظهر
انرژی
سه شنبه 5 بهمن 1389 03:12 قبل از ظهر
از اتاق فرمان ( همون کولوکیلای خودمون ) گفتن که :
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
The Wind . .
یکشنبه 3 بهمن 1389 11:28 بعد از ظهر
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 3 بهمن 1389 11:31 بعد از ظهر
به رسم گذشته. . .
شنبه 25 دی 1389 11:00 بعد از ظهر
به رسم گذشته . . . من و یه نوشیدنی خاص . . .اتاقم . . اوراک . . .بارون . . .برف. . . حکمرانی . . .آهنگام . . . خوشحالی . ..
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
خسته ام . . خسته ام . .. حرف بزن . . .یک ماه شد . . .
جمعه 25 تیر 1389 12:47 قبل از ظهر
چرا !؟!؟؟ چراا هر بار که میام از صفر شروع میکنم . . .به ده که میرسم خراب میشه همه چی؟!؟! این سری به دوازده رسیده بودم . .
امروز خوش گذرونی هام تموم شد ، ولی الان خسته ام ! الان کلافه ام! الان نیستی ! چرا اینجوری شدم؟!؟! چرا قول هام یادم نمیمونه؟! چرا یادم میره به خودم چی گفته ام؟!!؟ چرا یکی یکی دارید حذف میشید؟! چرا امروز حوصله نداشتم برم پیش کمیسر ولی شدیدا نیاز داشتم باش حرف بزنم؟!؟! چرا هر چی پامو صاف میذارم نمیتونم صاف راه برم . چرا الکی الکی آقای ایکس رو گذاشتم در حد تیم ملی؟!؟ چرا اینقدر من اونجا رو دوست دارم!؟ چرا زندگی واسه ام تکراریه!؟ چرا رینگمو خیلی دوس دارم؟! چرا گوفوس مرد؟!؟! چراااااااا!؟!؟!؟!؟
چرا الان سرم داره منفجر میشه ؟! چرا "الان " سپهر اس ام اس داد ؟چرا نمیتونم راجع بهت با هیچ کس حرف بزنم؟!؟ چون آدما جدیدن و تو مردی؟! ولی زنده ایاا . . .گاها از تو قبر نفس میکشی . . صدای نفست میاد . چرا حرفامو میشنوی ولی هیچی نمیگی؟! چرا اون چیزی که توی کیفته بهم نمیدی؟!؟!؟ مگه مال من نیست؟!؟! مگه نه اینکه دوستش نداری؟!؟!؟ چرا نیمخوای از خودت جداش کنی؟!؟! چرا اسمت میاد کهیر میزنم ؟!؟! چرا همکلاسیمو میبینم بدم میاد ازش؟!؟! چرا نمیتونم به خانم ایکس بگم؟!؟! چرا نمیتونم دیگه راه راه باشم؟! چرا دیگه از میر داماد بدم میاد؟!؟! چرا خرابببممم؟!؟! بگوو . . . چرا دیشب به آقای ایکس قول دادم که ******** . اما سریعا زدم زیر قولم و بهش گفتم که زده ام زیر قولم؟!؟!
خسته ام . . خسته ام . .. حرف بزن . . .یک ماه شد . . .
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
تعداد کل صفحات : 12 1 2 3 4 5 6 7 ...
تبلیغات
